پاییز 98(خاطرات علی)
علی پسرک پر احساس من! انگار خدا تمام احساس عالم رو در وجود کوچک تو نهاده .تو که هر صبح و شام سر بر دستهای من میگذاری و تنها عشق رو به من هدیه میدی. گاه فکر می کنم چرا باید اینقدر غمگین باشم. چرا ناراحتم که چرا با من چنان رفتار شده ،؟ چرا محبت های من اینگونه جواب داره؟ باید تمام این چراهای زندگی رو با وجود تو به دور بیندازم. تو که همیشه مهر میگویی و محبت . تو که همیشه اظهار دلتنگی میکنی؟ " مامان تو چقدر مهربونی؟ مامانی تو چقدر نرمی؟ آدم دلش میخواد همیشه رو پاهای تو بخوابه. مامانی چقدر دلم برات تنگ شده بود. مامانی زودی بیا دنبالم" مگه میشه با این همه محبت و عشق ناراحت بود. باید شاد...





